قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
818
تاريخ الفي ( فارسى )
يوسف بن احجار بترسيد و مركب برانگيخته به مصاف عبد اللّه آمد و از گرد راه نيزه حوالهء سينهء عبد اللّه كرد . عبد اللّه طعن او را رد كرده نيزه بر حلقومش زد كه سنان نيزه از قفايش آشكارا شد و از مركب نگونسار درافتاد و جان بداد . پس پسر يوسف ، طارق ، به كينهء پدر خود به مصاف عبد اللّه روى به ميدان نهاده زبان بيهوده گفتن گشاد و رسم حيا و ادب به يك طرف نهاده دشنام مىداد و سخنان ناسزا مىگفت . عبد اللّه را طاقت نمانده بر طارق حمله كرد . طارق به سبكدستى تيغ براند و نيزهء عبد اللّه را به دو نيم كرد و خواست كه همان تيغ را بر عبد اللّه فرود آرد كه عبد اللّه سردست او را با تيغ در هوا بگرفت و چنان دستش برتافت كه استخوان صاعد آن درهم شكست و تيغش بيفتاد . پس عبد اللّه دوال كمرش بگرفت و به هر دو دست از خانهء زينش درربوده چنان بر زمينش زد كه همهء استخوانهايش خرد شد . و اين طارق را پسر عمّى بود نامش مدرك بن سهل . از كشتن عم و پسرعم در غضب شده روى به ميدان نهاد و فحش بسيار نسبت به حيدر كرّار و فرزندان نامدار او بگفت . عبد اللّه را تحمّل نمانده تيغى بر وى فرود آورد كه سر و دست و يك نيمه از تنش بر زمين افتاد و نيمهء ديگر بر روى زين بماند . پس عبد اللّه پايش بگرفته و از اسب درانداخت و از مركب خود فرود آمده بر آن مركب تازىنژاد سوار شده مبارز مىطلبيد . لشكريان از ضرب تيغ او هراسان شده سر در پيش انداختند . هول و هيبتى از وى در دل دشمنان افتاد . عبد اللّه چون ديد كه هيچ مبارزى به ميدان نمىآيد دلتنگ شده خواست كه خود را بر سپاه دشمن زند ، ناگاه نيزهاى قوى در آن صحرا افتاده ديد . فى الحال در ربوده گرد سر بگردانيد و روى به ميمنهء لشكر نهاد و صف ايشان را از جاى بركند و دوازده كس به طعن نيزه بيفكند و برگشته نزديك امام حسين آمد و گفت : اى عمّ ! العطش ، العطش . امام حسين فرمود : اى روشنايى ديدهء عمّ و اى بهجت فزاى سينهء پرغم ، حال جدّت و پدرت تو را آب خواهند داد و مرحم بر جراحت دل تو خواهند نهاد . پس عبد اللّه بدين بشارت مسرور گشته روى به ميدان نهاد . اين نوبت قريب به پنج هزار كس بر وى حمله كردند و به تيغ و نيزه و زوبين و سنان و خنجر زخم بر وى مىزدند تا از كار بازمانده حمله كرد و خواست كه از يك طرف بيرون رود ، رها نكردند . عباس على كه علمدار لشكر بود علم به دست اكبر داد و خود با برادرش عون على به مدد عبد اللّه آمده او را از ميان لشكر بيرون آوردند . عبد اللّه زخم بسيار خورده بود . آهسته مىراند . ناگاه فيهان بن ظهير از عقب وى درآمد و ضربى بر ميان دو كف وى زد ، چنانچه از مركب درافتاد و بدان افتادن قدم در بهشت نهاد . عباس باز نگريست و آن حال مشاهده نمود . در تاخت و به يك ضرب تيغ سر فيهان بن ظهير را ده گام دور انداخت . پسرش حمزة بن فيهان خواست كه نيزه به عباس زند كه عون على پيشدستى كرده به تيغ تيز دست و نيزهء حمزه